google612dd7e7b83a9384.html زن آزاده ام: وقتی گلوله جای پاسخ را گرفت

۱۴۰۵ خرداد ۲۹, جمعه

وقتی گلوله جای پاسخ را گرفت



سال‌ها به مردم گفته شد که باید سختی بکشند. باید تورم را تحمل کنند. باید تحریم را تحمل کنند. باید انزوا را تحمل کنند. باید آینده‌ای نامعلوم را تحمل کنند. دلیلش هم همیشه یک چیز بود: «مقاومت».

هرکس پرسید چرا، متهم شد. هرکس انتقاد کرد، برچسب خورد. هرکس راه دیگری پیشنهاد داد، خائن نامیده شد. گویی حقیقت فقط در انحصار صاحبان قدرت بود و مردم فقط وظیفه داشتند هزینه بدهند.

اما امروز یک سؤال بزرگ‌تر از همیشه مقابل جامعه ایستاده است: اگر قرار بود در نهایت مذاکره کنید، اگر قرار بود پای توافق بنشینید، اگر قرار بود همان کاری را انجام دهید که سال‌ها آن را نفی می‌کردید، پس این همه هزینه برای چه بود؟

این سؤال را نمی‌توان با شعار پاسخ داد.

این سؤال را مادری می‌پرسد که فرزندش هرگز به خانه برنگشت.

این سؤال را پدری می‌پرسد که کنار مزار جوانش ایستاده است.

این سؤال را نسلی می‌پرسد که بهترین سال‌های عمرش را میان تورم، ناامیدی و مهاجرت از دست داد.

دولتی که برای خاموش کردن صدای اعتراض به سوی مردم خودش اسلحه می‌گیرد، شاید بتواند خیابان را ساکت کند، اما نمی‌تواند حافظه جامعه را پاک کند. گلوله شاید اعتراض را متوقف کند، اما سؤال را نمی‌کشد. سؤال زنده می‌ماند. در ذهن مردم می‌ماند. در تاریخ می‌ماند.

احترام را نمی‌توان با قدرت نظامی به دست آورد. احترام از اعتماد می‌آید. از پاسخگویی می‌آید. از ارزشی که برای جان انسان‌ها قائل می‌شوید می‌آید. حکومتی که شهروند معترض را تهدید ببیند، دیر یا زود با بحرانی عمیق‌تر از هر تحریم خارجی روبه‌رو خواهد شد: بحران مشروعیت در نگاه مردم خودش.

سال‌ها گفته شد که دشمن آن سوی مرزهاست. اما بسیاری از مردم امروز می‌پرسند: وقتی جوان یک کشور از آینده‌اش ناامید است، وقتی سفره مردم کوچک‌تر می‌شود، وقتی منتقد به جای شنیده شدن سرکوب می‌شود، آیا همه مشکلات را می‌توان به گردن دشمن خارجی انداخت؟

شاید تلخ‌ترین بخش ماجرا همین باشد؛ اینکه بسیاری از مردمی که هزینه داده‌اند، هیچ‌گاه فرصت انتخاب مسیر را نداشتند. تصمیم‌ها در بالا گرفته شد و هزینه‌ها در پایین پرداخت شد.

اکنون که زمزمه توافق و مذاکره شنیده می‌شود، مسئله فقط سیاست خارجی نیست. مسئله حسابی است که هنوز با مردم تسویه نشده است. حساب جان‌هایی که از دست رفتند. حساب فرصت‌هایی که سوختند. حساب سال‌هایی که بازنمی‌گردند.

تاریخ نشان داده است که قدرت می‌تواند منتقد را ساکت کند، اما نمی‌تواند حقیقت را برای همیشه دفن کند. روزی می‌رسد که همه شعارها کنار می‌روند و فقط یک معیار باقی می‌ماند: با مردم خود چه کردید؟

و شاید پرسشی برای یک حکومت سنگین‌تر از همین نباشد

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر