او را نه مرگ، که دستی آشنا از خانه تا گور بدرقه کرد. زنی که تمام رؤیاهایش را لای چینهای روسری، در صدای خندهی کودکش، و در امیدِ فردایی آرام پنهان کرده بود، به جرمِ زن بودن خاموش شد. دیوارها سالها فریادش را شنیدند، اما سکوت، بلندتر از صدای او بود. هر زنِ کشتهشده، تنها یک نام نیست؛ کتابی است که پیش از پایان، آخرین صفحهاش را با خون ورق زدهاند. زمین، حافظهی گامهای زنانی را در خود نگه داشته است که هرگز فرصت پیر شدن نیافتند، و آسمان، هنوز نامشان را در باد تکرار میکند. روزی خواهد رسید که هیچ دختری از سایهی خانه نترسد، هیچ مادری فرزندش را با هراس بزرگ نکند، و هیچ زنی قربانی خشونت نشود. تا آن روز، نام زنانِ از دسترفته در قلب تاریخ خواهد ماند؛ نه به عنوان قربانی، بلکه به عنوان یادآورِ ضرورتی همیشگی: زندگی، حقِ هر زن است.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر